علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

257

تاريخ بيهق ( فارسى )

همتش در دانش و بخشش بدان جايى رسيد * كاسمان هفتمين را آسمانى ديگر است گر نه علم او خرد را از علو مانع بدى * راست گفتى خلق كو صاحبقرانى ديگر است بر مزاج پاك او چيره نگردد حرص مال * ز آنكه از دانش « 1 » ورا در سينه كانى ديگر است ميزبانى ديگرى اندر فوايد خلق را * تا ترا فضل الهى ميزبانى ديگر است فرزند او امير رئيس عز الأمرا مسعود هم شاعرى مطبوع بود و هم هجا بر طبع وى غالب بود ، و يكى را « 2 » هجا كند و آن كس اعور بود روزت اى خواجه همچو شب بادا * چشم تو راست همچو چپ بادا پار بد در ربيع بيماريت « 3 » * مرگت امسال در رجب بادا و له كاوى و دو گوساله و گاو روانى « 4 » * مى حكم كنند اينت نكو ايمانى تا چند طلب كنى ازو برهانى * از گاو مگر كه بس بود غنبانى « 5 » و له من پيرم و اين زنم جوان مىخواهد * عيبى نبود دلش چنان مىخواهد بسيار ازو جوانتر و نيكوتر * در شهر همى گردد و نان مىخواهد دولت و اقبال پيش منبرت بسته كمر * بصرتت باشد هميشه بر يمين و بر شمال ماه نو خواهد كه بوسد خاك پايت را مدام * زآن چو نعل مركبت باشد دو تا پشت هلال اى دريغا شمس اسلام ار بديدى علم تو * با جوار رحمت ايزد نكردى انتقال زنده‌تر گشتى چو بد الفاظ تو ماء الحيات * زندگى بر زندگى بوديش حالا بعد حال الفقيه العابد الحسين بن احمد دلبر « 6 » مردى متكلم و عابد بود ، و باوقات اشعار انشا كردى ، و از اشعار او اين قطعه است كه در ميان « 7 » اين قصيده است « 8 » برنهند و در كشند اكنون بسى كس پيش تو * رويها بر آستان و دستها در آستين

--> ( 1 ) نص ، از آتش . ( 2 ) يكى را . ( 3 ) نص ، بيمارى . ( 4 ) ظ ، مخفف گاواره وان ( گاواره بان ) است و گاواره گلهء گاو را گويند . ( 5 ) ظ ، حكايت بانك گاو است . ( 6 ) سا . ( 7 ) كه ميان . ( 8 ) كذا و شايد چنين بوده : اين قطعه است كه از ميان قصيده ايست .